تبليغاتX
عطیه برتر

عطیه برتر

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ايستگاه دنیا توقف کرد و پيامبر رو به جهانیان کرد و گفت:

 

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند

 

دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بيشمارآدميان جز اندکی بر آن قطار سوار

 

نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار می ايستاد، کسی کم ميشد قطار

 

ميگذشت و سبک ميشد، زيرا سبکی قانون خداست. قطاری که به مقصد خدا ميرفت، به ايستگاه

 

بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است. مسافران بهشتی پياده شوند، اما اينجا ایستگاه آخر

 

نيست. مسافرانی که پياده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت

 

جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما، راز من همين بود. آن که مرا ميخواهد در

 

ايستگاه بهشت پياده نخواهد سد. و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد دیگر نه قطاری بود و نه

 

مسافری.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 17:43 توسط هانی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1386

مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384



پیوندها

شازده کوچولو
سفر با 2 چرخه
لی لی
دخترک
شعر
عکس
Shtyle
بدمینتون
cloob
Backpacker
Cellphone


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS