تبليغاتX
عطیه برتر

عطیه برتر

 

خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما

 

را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که

 

آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي

 

 بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.

 

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين

 

هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه

 

آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي

 

نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ

 

 است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ

 

 کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم

 

 کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 20:52 توسط هانی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1386

مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384



پیوندها

شازده کوچولو
سفر با 2 چرخه
لی لی
دخترک
شعر
عکس
Shtyle
بدمینتون
cloob
Backpacker
Cellphone


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS