|
وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد، ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه
تنها بگذارند. پدر و مادرش که میترسیدند او مثل بچه های چهارساله ی دیگر،
حسادت کند و او بخواهد بکشد، اجازه ندادند.اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند.
مثل همیشه، با محبت با بچه رقتار میکرد، و سانجام، پدر و مادرش تصمیم گرفتند
امتحانی بکنند. ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز، او را زیر نظر
گرفتند. وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده، نوک پا به طرف گهواره رفت،
روی کودک خم شد و گفت : ـــ (( بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رقته! ))
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 8:16 توسط هانی |
|
| ||||||