تبليغاتX
عطیه برتر

عطیه برتر

 

وقتی برادر ساچی گابریل به دنیا آمد، ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه

 

 تنها بگذارند. پدر و مادرش که میترسیدند او مثل بچه های چهارساله ی دیگر،

 

 حسادت کند و او بخواهد بکشد، اجازه ندادند.اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند.

 

مثل همیشه، با محبت با بچه رقتار میکرد، و سانجام، پدر و مادرش تصمیم گرفتند

 

امتحانی بکنند. ساچی را با نوزاد تنها گذاشتند و از پشت در نیمه باز، او را زیر نظر

 

 گرفتند.

 

وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده، نوک پا  به طرف گهواره رفت،

 

 روی کودک خم شد و گفت :

 

ـــ (( بگو خدا چه شکلی است! من دیگر یادم رقته! ))

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 8:16 توسط هانی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1386

مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384



پیوندها

شازده کوچولو
سفر با 2 چرخه
لی لی
دخترک
شعر
عکس
Shtyle
بدمینتون
cloob
Backpacker
Cellphone


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS