تو را به جای همهی زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزيستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترهی بيکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستين گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدم نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس
اندک میبينم.
بیتو جز گسترهای بیکرانه نمیبينم
ميان گذشته و امروز
از جدارِ آينهی خويش، گذشتن نتوانستم
میبايست تا زندگی را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش میبرند.
تو را دوست میدارم، برای خاطر فرزانگيت — که از آن من
نيست —.
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همهی آن چيزهايی که بجز وهمی نيست دوست میدارم.
برای خاطر اين قلب جاودانی که بازش نمیدارم.
تو میپنداری که شکّی، حال آنکه بجز دليلی نيستی.
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.
از دوست عزیزم وحید ممنون هستم که این شعر رو برام فرستاد .
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 14:51 توسط هانی
|